![]() |
![]() |
|
|
همین خیال توست که پا می دهد ، برای دویدن .دست می دهد ، برای نوشتن .همین حضور کم و کوتاه توست در مجال بی انتهای رویا ، که دل می دهد برای خندیدن .اشک می دهد برای روییدن .حضور خیال انگیز توست ، بهانه ی این همه ایمان .راز در این همه دیوان .این همه قدرت بیان ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
ما كه مي ترسيم از رفتن دوست كاش ميدانستيم روزگاري كه به هم نزديكيم ، چه بهايي دارد... كاش ميدانستيم حس دلتنگي هر روز غروب ، چه دليلي دارد
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
اين همه حسود بودم و نمي دانستم. به نسيمي كه از كنارت موذيانه مي گذرد به چشم هاي آشنا و پر آزار كه بي حيا نگاهت مي كند به آفتابي كه فقط تلاش گرم كردن تو را دارد، حسادت مي كنم....
من آنقدر عاشقم كه به طبيعت بدبينم طبيعت پر از نفس هاي آدمي است، كه مرا وا ميدارد حسادت كنم به تنهايي ام به جهان به خاطره اي دور از تو...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر به تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
مسافر چشم به راهي هاي من بي گاهان از راه رسيد .........
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
مرگ با زبان خاردارش تن او را می لیسید . او کسی را که به جان دوست داشته کشته است وازاین رو سزاوار مرگ است . بگذار این نکته نغز ، آویزه ی گوشت باشد که : « هر کس آنچه را دوست می دارد می کشد !...» گروهی با نگاه ، پاره ای باچرب زبانی ، فرومایگانی با بوسه ، دریادلان با عقب گردی که نشان استغناست . گروهی عشق خویش را در تابستان جوانی می کشند و برخی درهنگامه ی پیری... زمانی که خزان در می زند، گروهی گلوگاه سپید دلدار را با پنجه های پولادین می فشارند ! و برخی با دست هائی که از آنها زر می ریزد ... و آنان که مهربان تر و دلرحم ترند دشنه به کار می برند زیرا که دشنه سرمای مرگ را زودتر بر تن می نشاند . برخی زمانی کوتاه دوست می دارند و پاره ای زمانی دیر پا ... گروهی عشق را می فروشند و گروهی می خرند ... اما هر کس آنچه را دوست دارد می کشد و با آنچه که از آن نفرت دارد ، کنار می آید ... !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
ثانيه ها در گذرند .. چگونه بگويم .. شايد سرعت باد . نه . سرعت نور .. نه .. نه ... اين سرعت فقط مال ثانيه هاست . اين من و توييم كه به پاي تجربه هامان پير مي شويم .. گاهي فكر مي كنم .. قلبها گرامي تر از آنند كه بشكنند .. و عمر ها كوتاهتر از آنكه به بطالت بگذرند .. من همه ي اينها را از پيش آموخته ام .. خوب ميدانم .. خوب مي فهمم .. اما نميدانم چرا .. گاهي ثانيه ها از تپش مي ايستند .. من مي مانم و اشك ... . من مي مانم و غم ... من و اندوه ...و تو در خلال ساعت ها تنهايي ... حتي نگاهم نمي كني ... و اين يعني رنج ... من اما دانش آموخته ي كوهم ... نمي رنجم از اين همه سردي تو ... تو با نگاهت ، با چشمانت ، با صدايت ، با اشاره ات رنج مي دهي ... چون حتي معناي عشق را نفهميده اي ... من اما ريشه هاي عشق را آبياري كرده ام ... من از تو انتظاري ندارم ... اين گناه من است ... من كه مي فهمم ... من كه چشمانم با زلال رود آشناست ... آري .. تقصير من است ... باز سكوت مي كنم .. نه اينكه حرفي ندارم اتفاقآ حرفهايم زياد است اما نه تو حوصله ي شنيدنش را داري و نه من طاقت بازگو كردنش را كاش نمي دانستم و نمي فهميدم آن وقت نگفتن و نديده گرفتن آسان بود من مي ترسم از اين همه بي دردي تو مي ترسم آخر بميرم و تو هرگز نفهمي كه چشمان من روشنترين چشمه هاي اين حوالي بودند و دستانم بي رياترين سروهاي عاشق من مي نويسم اما تو نه مي خواني نه مي فهمي ثانيه هاي من بدون تو با نگاههاي سردت به شلاق درد عادت كرده است
كاش غرورت كمي زلال تر بود
كاش مي فهميدي دريا از وحدت قطره ها دريا مي شود اما افسوس كه نه مي فهمي نه تلاش مي كني و ثانيه ها همچنان در گذرند
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
برو .....چرا دوباره به من سلام می دهی نمی خواهم توراببینم...........نه هرگز.....من در اینجا درتنهاییم در سکوتم .آرامشی دارم مثل آرامشی که باهم بودیم .. آرامشم رانگیر.............بر روی آن بلندی به انتظار این آرامش چه واژه ها ی عاشقانه ای که میگفتیم برو بگذار عاشقی گمنام بمانم.......همان عاشقی که کسی نمی شناختش وروزهایش را درکنار تو به شب می رساند بگذار در این مرداب با ذهن پوسیده خود فرو روم برو.بین ما دیگرهیچ نیست.من کسی را دوست داشتم چهره اش شبیه تو بود.تو بودی اما نیستی......نگاهت شبیه اونیست نگاهش روحی داشت به وسعت دریای عشق ......صدایش زیبا بودودلنشین.... من می خواهم تو بروی...........آن دفعه که رفتی روزاول مردم ..........نیست شدم....... روز دوم خود را دفن کردم ........دراتاقم ...بیچاره پنجره اتاقم دلش گرفت.... گریه کرد..گفت.دیگر آن آواز را نخوان....آن ترانه عاشقانه که با عشقت می خواندی.........دیگر آنرا نخواندم.....بیچاره دیوارها.......بیچاره پنجره اتاقم نمیدانند که جز آن ترانه قدیمی ذهن پوسیده ام به خاطر نمی آورد..... روز سوم در تابوتم کابوس دیدم.کابوس رفتنت..... روز چهارم صداهایی شنیدم که مرا می خواندند......همهمه هایی که نمی دانستم که چه می گویند ...که آنها کیستند...... روز پنجم صدایی شنیدم تو بودی مرا می خواندی .کنارم دراز کشیدی دستم راگرفتی گفتی تنها نیستم ومن آرام سرم را بر شانه ات گذاشتم و خوابیدم......... روز ششم......چشمهایم را باز کردم... به اطرافم نگاه کردم اما کسی راندیدم.جز دیوارهای بلند..سیاه........ روز هفتم صدایی نبود .کسی نبود.و.نه همهمه ای و نه تو..تازه فهمیدم من واقعا مرده ام...مثل اینکه مراسم هفت روز به خوبی انجام شد ..مرگی که شیونی نداشت.........همه با خیالی آسوده خوابیدند که آبرویشان حفظ شد.ه است...به گمانشان به خوبی مرده بودم..... اما کسی آمد نمی دانم که بود از کجا امد..دستم را گرفت مرا از تابوتم.از این مرداب وحشت بیرون کشید...هنور هم نمی شناسمش..........همیشه با من است..... نگاه کن دستش در دست من ست......به من میگوید تو باید بروی.....من زندگی که نمی خواستم را مدیون اویم ........زندگی که اکنون آنرا می خواهم.. شاید خاطره شدن کسی که روزی دوستش داشتم که دیگر دوستم ندارد تنها راه درمان مرگ من بود.......او راه را نشانم داد.....ومن دوباره متولد شدم... .برو........و دیگر بر نگرد....نمی خواهم دوباره بمیرم...........نمی خواهم دوباره ببینمت...... قلبی که تو میشناختی را در آن تابوت جا گذاشتم...دیگر قلب عاشقی نیست که تو را بخواهد ..................برو...... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
فكر نمي كنم مرا حتي به ياد داشته باشي اما من همانم كه روزي نامم تكيه كلام تو بود و جانم بالاترين سوگندت . تك ستاره ي كهكشان آرزوهايت ، فرشته ي كوچك آسماني ات و گل سرسبز باغ زندگيت ... به ياد مي آوري آن روزهاي طلايي با هم بودن را ؟؟؟؟؟ تو سنگ بودي و من شيشه . دو جنس كاملآ متفاوت كه نيروي عشق در هم آميخته بودشان . ما با هم بوديم .غرق در روياهاي هم . بدون مرز و فاصله اي . . و سرانجام خزان روزهاي عشق ما فرارسيد ... نگاه مهمان ناخوانده اي آتش بر طومار خاطراتمان زد . مرا ذره ذره آب كرد و تو را با خود برد ..... ما از جنس هم نبوديم .. عاشق هم نبوديم .. فقط دروغ مي گفتيم وگر نه به اين سادگي ها از هم نمي بريديم . و حالا مدتهاست كه مرا از ياد برده اي و آنقدر فاصله هايمان زياد شده كه حضور تو فقط مرا مي شكند .. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
بهانه ی ما برای آشتی
می تواند ترانه ای باشد ...
که در کوچه های تابستان همین چند سال پیش می خواندیم .
قرار به هم خورده مان می تواند باشد
بر نیمکت آخرین خداحافظی در پارک ...
کنار درختانی که از کار آدمی سر در نمی آودند .
بهانه ی ما می تواند مثلآ
همین دلتنگی های نمیدانم از سر چه ..
همین بی خوابی ها
حالا سالهاست
هرچه می خوابم خوابم نمی برد ...
هرچه نمی خوابم خواب تو را می بینم .
بهانه ی ما اصلآ
تعریف آخرین خوابی که دیده ایم ..
می بینی ...
ما کمی سخت می گیریم
وگر نه آشتی که این حرف ها را ندارد .. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
هي فلاني ....... ! ميداني ؟ مي گويند رسم زندگي اينچنين است : مي آيند ..... مي مانند .... عادتت مي دهند .... و مي روند . و همه چيز تمام مي شود ... مثل يك مهماني كه به آخر مي رسد .... و تو در خود مي ماني ..... و تو به حال خود رها مي شوي .... به همين سادگي ....راستي ، نگفتي ، رسم تو نيز اينچنين است ؟ ديگر منتظر جواب تو نيستم .... من جوابم را گرفتم .... و دانستم كه تو هم مثل همه ي فلاني ها هستي .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
امشب همه چيز رو به راهه همه چيز آروم آروم... باورت ميشه ... ديگه ياد گرفتم شب ها بخوابم "با يه آرامبخش" تو نگرانم نباش !!!! همه چيز و ياد گرفتم ! راه رفتن تو اين دنيا رو هم بدون تو ياد گرفتم ! ياد گرفتم كه چطوري بي صدا گريه كنم ! ياد گرفتم كه هق هق گريه هام و با بالشم بي صدا كنم ! تو نگرانم نباش !!!! همه چيز و ياد گرفتم ! ياد گرفتم چطوري با تو باشم بدون اينكه تو باشي !ياد گرفتم نفس بكشم بدون تو و بي ياد تو ! ياد گرفتم كه چطوري نبودنت رو با روياي با تو بودن ... و جاي خاليت و با خاطرات با تو بودن پر كنم ! تو نگرانم نباش !!!! همه چيز و ياد گرفتم ! ياد گرفتم كه بي تو بخندم ! ياد گرفتم بي تو گريه كنم و ... بدون شونه هات ! ياد گرفتم كه ديگه عاشق نشم ... ياد گرفتم كه ديگه دل به كسي نبندم ... مهمتر از همه اينا ياد گرفتم كه با يادت زنده باشم و زندگي كنم ... اما هنوز يه جيز هست كه ياد نگرفتم ... اونم اينه كه چطوري واسه هميشه خاطراتت و از دل و ذهنم پاك كنم ... و نمي خوامم كه هيچ وقت ياد بگيرم ... تو نگرانم نباش !!!! فراموش كردنت و هيچ وقته هيچ وقت ياد نمي گيرم . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
گاهي اوقات احتياج به آدمي داري ... يه نفر كه وايسه رو به روت ،تو چشات نيگا كنه و محكم بزنه تو گوشت ...تو صورتت خم شه ،دستت و بذاري رو گونت و دوباره نگاش كني ... ببيني كه كلي عصبانيه ولي توي اخم صورتش ببيني كه دوستت داره ...بعدش دوباره نگاش كني،همون جور كه دستت روي صورتته (همونجايي كه كشيده رو خوابونده دم گوشت ) بهت بگه : چته تو ؟؟؟؟ بسه..يه كم به خودت بيا..سرت فرياد بكشه كه تو يهو بلرزي ... كه بري بغلش ... كه بغلت كنه...همون دستي رو كه كوبيده بود تو صورتت رو بذاره رو سرت...كه سرت و فشار بده توي گودي شونش...كه تو چشات و ببندي و رو شونه هاش گريه كني ،با خودت فكر كني كه تو واقعآ چته ...... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
بی گاهان از راه بخواهد رسید
ای همه ی امید ها
مرا به بر آوردن این بام
نیرویی دهید! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
يادته گفتي دوست دارم ... سرم و پايين انداختم و گفتم نظر لطفته ... سرم و بالا آوردي تو چشام نگاه كردي و گفتي : نظر لطفم نيست نظر دلمه ... تكرار اون نگاه و اون جمله كه هيچ وقت برام تكراري نمي شه باعث شد كه دل من صاحب نظر بشه و من و مجبور كنه كه بهت بگم دوست دارم ... مگه دوستت نداشتم ؟؟؟؟ پس چرا حالا تنهام ؟؟؟؟ ميدوني . يكي از ما دروغ مي گفت ولي هنوز همون قدر برام عزيزي كه نمي تونم تهمت اين دروغگويي رو به تو بزنم ... آره . من دروغ گفتم . دروغي به وسعت تموم بي تو موندنام . دروغي به وسعت تموم دلتنگيام ... من دوست نداشتم .. من ديوونه وار عاشقت بودم .. من تو رو با ذره ذره وجودم مي پرستيدم و مي پرستم .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
خدايا ..!!!! خدايا .. !!!! تو با آن بزرگي .. در آن آسمانها .. چنين آرزويي بدين كوچكي را .. تواني بر آورد آيا ؟ ؟ ؟ ؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
اگر بعد از مرگم از تو پرسيدند كه: آن وجودی را كه زمانی با تو می ديدند كه بود؟ بگو: دنيايی از عشق بود كه به خاطر حسرت كرانه عشق جوش وخروش ميكرد بگو: ديوانه ای بت پرست بود كه بتش را ديوانه وار دوست می داشت بگو: اشك در به دری بود كه به هيچ ديده ای به جز ديده ی من آشيان نداشت بگو: برای اندك زمانی با من بود وليكن تا آخرين لحظه هايش می گفت: دوستت می دارم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
خداحافظ همين حالا ... همين حالا كه من تنهام .. خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام ... خداحافظ كمي غمگين ... به ياد اون همه ترديد ... به ياد آسموني كه من و از چشم تو مي ديد ... اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت ساده است ... نه اينكه مي شه باور كرد دوباره آخر جاده است ... خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها ... بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا ... خداحافظ همين حالا ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط ساناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش ... وقتیم نبودم ، مال شما . اگه دوست داری با من ببین یا بذار باهات ببینم با من بگو ، یا بذار با تو بگم سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو ... |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 فروردین 1388 شهریور 1387 اسفند 1386 مهر 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
| پیوندها |
|
مجنون ترین دیوانه ات شاهزاده مهتاب درد تنهايي آموزش مخ زني del ShekasTe |
|
RSS
|